
خیالم این شب ها به جاهایی میرود که بیرون آوردنش از آنجا کار من نیست.درست مث آغوشی که نیمه شب ها از اتاقم میخوانمش و تو از دور مرا سفت میفشاری تا آرام بخوابم.مانند جان کندن است چشم باز کردن رو به آفتابی که خیال آغوشت را در خاطرم محو میکند .....نمیدانم این شب لامذهب چه دارد که تو را به ذره ذره وجودم میاندازد . میبینمت میخوانمت ....و گاه میان خواستنم قطره قطره خواب را مهمان چشمانی میکنم که تنها آرزویش دیدن چشمان توست پشت پلک های بسته اش ....
برچسب:
نویسنده: مهراد شریعتی
تاريخ: دوشنبه
30 مرداد
1396 ساعت: 18:26